اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1396

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

حق را محب باشد . پس چون نفس ممقوته است دشمن به در بطبع نيايد و او را جز به قهر آوردن روى ندارد . قهر او از مراد جدا كردن است . بنگرد تا در هر دو كون چيست كه نفس را آنجا اميد است ، از همه او را جدا كند . چون چنين كرده باشد باشد كه به درآيد و باشد كه به در نيايد . تا بزرگان چنين گفته‌اند كه مقدمهء حيات موت است و مقدمهء موت حيات . چنان كه خدا گفت : يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ . قيل قلبا حيا من نفس ميت و قلبا ميتا من نفس حى . اگر بنده نفس را بر خلاف مراد بكشد حق دل را زنده كند و از ميان مرده زنده بيرون آرد . و اگر بنده نفس را به هوا زنده كند ، حق دل را بميراند و از ميان زنده مرده بيرون آرد . و از اين معنى گفته‌اند بعضى بزرگان : ابى الله ان يحيى نفسا حتى يميتها باماتة شهواتها . « قال [ ابو ] عبد الله النباجى : المحبة لذة فى المخلوق و الاستهلاك فى الخالق » . گفت : محبت در مخلوقان لذت است و در خالق استهلاك . و معنى اين سخن ، و الله اعلم ، آن است كه محبتى كه بر مخلوقان باشد ، ميان محب و محبوب مجانست است و اتحاد نه به معنى اتفاق شخصين و اتفاق صفتين كه ذات آن جنس ذات اين است و صفت آن جنس صفت اين است . و چون مجانست باشد مخالطت و ممازجت باشد و از مخالطت و ممازجت تلذذ افتد يا به استماع يا به نظر يا به فعل . باز چون محبت به خالق باشد ميان خالق و مخلوق مجانست نباشد نه به ذات و نه به صفت و نه به فعل . و چون مجانست از ميانه برخيزد تلذذ نيفتد . باز شيخ اين را تفسير كرده است به سه معنى و گفته [ 123 الف ] : « معنى الاستهلاك ان لا يبقى لك حظ و لا يكون لمحبتك علة و لا تكون قائما بعلة » . معنى استهلاك به سه چيز است : يكى آنكه ترا حظى نماند ، و ديگر آنكه محبت ترا علت نباشد ، و سيم آنكه تو قايم به علت نباشى . تا شرح كنيم اين سخن را و فرق كنيم نخست ميان استهلاك و تلذذ ، تا آنگاه شرح بر آن بيان كنيم . محبت و تلذذ در حق مخلوقان به آن معنى آمد كه مخلوق مخلوق را جنس است . و جنس با جنس بقا